درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : پگاه پرواز
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شفق قطبی




ادامه فصل هفتم) اصلا نمیدونستم چکار کنم پری: حالا چکارکنیم شینا؟ خیلی میترسم یه وقت در یخچال و باز نکنی؟ چشمم که به پری افتاد خیلی دلم به حالش سوخت سریع دستشو گرفتم و نشوندمش رو صندلی براش اب قند درس کردم دادم دستش .من: بیا این و بخور فعلا ،خیلی رنگت پریده ازدستم گرفت و تشکر کرد... چشمم که به یخچال افتاد یک دفعه ای موهای تنم سیخ شد لای یخچال بازشده بود ازش خون ریخته بود بیرون حالم داشت بهم میخورد اعصابم بهم ریخته بود ، واقعا اوضاح داشت بدتر میشد . پری: میگم شینا بیا زنگ بزن پلیس ها چی میگی؟؟ من: نه بابا لازم نیست زنگ بزنیم یگیم چی ؟ حرفامونو باور نمی کنن،صبرکن. اروم اروم به سمت یخچال رفتم خیلی ترسیده بودیم برا باز کردن بخچال دو دل بودم ولی تصمیممو گرفتم پری گفت: شینا دیوونه داری چکار میکنی دست نزن اصلا به حرفای پری اهمیت ندادم و اروم در یخچال و باز کردم و از چیزی که دیدم یه هو ته دلم خالی شد و داشتم میفتادم که پری به دادم رسید ... چیشدی شینا تابهم رسید و چشمش به جسد تیکه تیکه شده یه موجود عجیب غریب افتاد جیغ بلندی کشیدو هم خودشو منو کشید عقب هردوتامون وحشت زده بودبم نفسمون بالا نمی اومد پری: شینا شینا تروخدا پاشو از اینجا بریم توروخدا شینا اینجا خطرناکه من که هنوز شوک بودم اصلا حرفای پری رو نمیشنیدم گنگ بودم انگار تواین دنیا نبودم زمزمه ها دوباره شروع شد تصویر پری و تار میدیم یه چیزی میشنیدم... تاااااازه اولشششششههههه... خیلی میترسیدم یک ان یکطرف صورتم سوخت و متوجه شدم پری برای اینکه هوش و هواسم سرجاش بیاد یک کشیده خوابوند تو صورتم واون زمزمه ها قطع شد و من همینجور مثل ابر بهار گریه میکردم از پری درخواست کمک کردم پری: ببخشید ابجی مجبور بودم بزنمت ببخشید عزیزم گریه نکن درس میشه... من: پری تروخدا کمکم کن از این وضعیت خلاص شم تروخدا پری... پری: هیس عزیزم درس میشه گریه نکن ببین شینا ما باید الان دنبال یه راه حل باشیم من: یخچال و چکار کنم اصلا میترسم نزدیکش بشم پری: توبشین نیا نزدیک. پری اروم اروم قدم برداشت رفت سمت یخچال رفت و گفت: شینا شینا بیا بدو بیا... سریع رفتم سمت پری چشمم به یخچال افتاد وای نه.... وای خدا.... فکرکنم فشارم بدجور افتاد چون تا چشمم به یخچال افتاد ناخوداگاه پخش زمین شدم سرم دردگرفته بود تنم میلرزید ازاعصبانیت به سکسکه افتاده بودم تو یخچال تمیزو هیچ خون و جسدی توی یخچال نبود داشتم دیوونه میشدم پری بلندم کرد و نشستم رو صندلی پری: خوبی شینا؟ فقط باسر تونستم جوابشو بدم پری: شینا بیاید یه چند روز خونه ما من بامامان و بابات حرف میزنم من: پری چند روز بیایم خونه شما یک روز دوروز یک ماه اخرش باید برگردیم سر خونه زندگیمون حرف یک روز دوروز که نیست بنظرتو کارچی یا کارکی میتونه باشه؟... پری مثل من ذهنش خیلی مشغول بود پری: شینا این اتفاقات نمیتونه کار یه انسان باشه و....نزاشتم بقیه حرفشو بزنه من: پری تو چی میخوای بگی منظورت اینه این اتفاقات کار جنه و اجنست؟؟ پری: جن اجنه ارواح اصلا هرچی مهم اینه که درخطری... من که خودم تا حدودی میدونستم سرکارم با اجنست ولی از حرفای پری خیلی ترسیدم و تمام بدنم میلرزید من: حالا پری باید چکار کنم؟ پری: به نظر من باید از این خونه برید اگه این خونه رو واسشون خالی کنید دیگه فک نکنم کاری باهات داشته باشن راستی ببینم واسه مامان و باباتو پرهام این اتفاقات میفته؟ یعنی اوناهم این چیزارو میبینن؟ من: نه فکر نکنم اگ میدیدن که من میفهمیدم پری: خوب پس طرفشون تویی یعنی اونا اول از تو شروع کردن من: من منظورتو نمیفهمم پری یعنی چی که اول از من شروع کردن؟ پری: ببین شینا دقیق نمیدونم من درمورد موجودات ماورایی یکم اطلاعات دارم ولی شک دارم برا حرفام... ببین سرتو درد نیارم اونا اول میخوان از تو شروع کنن یعنی تو دارن میترسونن که از اینجا برید درواقع دارن تو رو مجبور میکنن با خانوادت حرف برنی و قانعشون کنی این خونه رو بدی اونا... من توی یه کتاب خونده بودم این موجودات اگ برن جایی از اون جا خوششون بیاد دست به هرکاری میزنن تا ساکنین اونجا اون خونه رو خالی کنن حالا متوجه شدی؟ من که مثل خنگا داشتم پری و نگاه میکردم با سر بهش فهموندم که فهمیدم من: پری حالا چطوری خانوادمو راضی کنم؟ بنظر تو ماجرارو بهشون بگم ؟پری: نه تو هیچی بهشون نگو چون تو فقط فعلا اونا رو میبینی و واسه خانوادت مشکلی ایجاد نکردن پس باید دنبال ی راه حل درستو حسابی باشیم!! اون شب رو حرفای پری خیلی فکر کردم بنظرم پری راست میگفت اگه ما خونه رو عوض کنیم شاید دیگه این اتفاقات نیفته فقط باید فکر کنم چطوری به بابا مامانم بگم، وای پرهام و بگو اون و چجوری راضی کنم چون میدونم از محلمون خیلی خوشش میاد مخصوصا اینکه همه دوستاش تو این محلن اگ بابام اینا موافقت کنن پرهام مخالفت میکنه مطمعنم تو افکار خودم غرق بودم که پری صدام زد پری: کجایی دوستم خیلی تو فکری؟! من: هیچی داشتم به بدبختیام فکر میکردم میگم پری اگ من بابام اینا رو راضی کردم نمیدونم پرهام و چطوری راضی کنم اخه از اینجا خوشش میاد و یدتر از اون همه دوستاش تو این محلن پری: نه بابا سخت نگیر اگه پرهام بدونه شما ها موافقین فک نکنم مخالفت کنه من: خدا کنه همونطوری که تو میگی باشه پری: تو حالا به این چیزا فک نکن درست میشه وای چقد خوابم میاد راستی مامانت اینا امشب میمونن اونجا؟من: نه میان ولی دیر وقت هروقت مامانم اینا میرن اونجا انقد گرم صحبت میشن که ساعت از دستشون در میره اگ خوابت میاد بیا بریم تو اتاقم جاتو بندازم چشم افتاد به ساعت که ۱۲نیم شب بود باهم به اتاق رفتیم من: پری تو رو تخت بخواب من رو زمین میخوابم پری: نه تروخدا این طوری نمیشه جون شینا من عذاب وجدان میگیرم من: عه این چه حرفیه تو مهمونی باید رو تخت بخوابی پری: حالا که اصرار میکنی باشه من: پری چراغ شب خواب و روشن بزارم یا خاموش کنم؟ پری: نه خاموش کن ابجی... من که دوست داشتم یکی از چراغا روشن باشه ولی بخاطر راحتی پری همه رو خاموش کردم و سریع نور موبایلمو روشن کردم جلو پام انداختم به سمت رختخوابم هجوم بردم پری: شینا؟ من: جانم چیزی میخوای؟ پری: نه میگم حالا میخوای فردا مثلا چه بهانه ای واسه مامانت اینا بیاری؟! من: منم مشگلم همینه نمیدونم چی بهشون بگم!! پری: راستی شینا مگه نمیگفتی یه روز بابات گفته این خونه براتون کوچیکه و بابات گفته هروقت شد این خونه رو عوض میکنه؟! من: اره چطور مگه؟ پری: خب دیوونه الان بهترین فرصته که بهشون بگی بهشون بگو جاتون کوچیکه راهت به دانشگاه دوره چه میدونم از این جور بهانه ها... من: اره بنظرم اگه اینجوری بگم بهتره احتمالش زیاده که قبول کنن پری: ایشالا... خوب دیگه بخوابیم شب بخیر کاری داشتی شینا صدام کن باشه؟ من: باشه عزیزم شبت بخیر... وقتی شب بخیر گفتیم فضای اتاق تو سکوت بدی فرو رفت و این ترس من و بیشتر میکرد دوست داشتم تا خود صبح باپری حرف میزدم ولی دیدم خیلی خوابش میاد دلم نیومد اذیتش کنم اصلا خوابم نمیبرد همش تصویر اتفاقات اخیر جلو چشم بود به زور چشام رو هم بستم بلکه خوابم ببره یه لحظه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت یاد فرداشب افتادم که قراره با بچه ها برم اون قبرستون متروکه یه دلم میگفت بهشون بگم من نمیام ولی از بعدش میترسیدم که بچها مخصوصا اون حسام مارمولک دستم بندازن نه ترجیح میدم برم تا این که ابروم بره با این فکر نفس عمیقی کشیدم اماده برای خواب شدم همش افکار عجیب غریبی از ذهنم یکی یکی رد میشدن و اروم اروم به خواب عمیقی فرو رفتم. ( پایان فصل هفتم)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 مرداد 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()