تبلیغات
شفق قطبی - مطالب تیر 1396
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : پگاه پرواز
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شفق قطبی




فصل هفتم) تا غروب من و پری پیش هم بودیم من: پری امشب بمون پیشم تایک فکری کنیم؟! پری: باشه اتفاقا منم کاری ندارم ولی.... صدای زنگ موبایلش نذاشت ادامه حرفشو بزنه من: پری کیه؟ پری: حسامه... الو سلام حسام چطوری؟...اره ...ممنون تو خوبی ؟ خونه شینام شاید امشب بمونم پیشش ها؟ نه همینطوری باشه سلامتو میرسونم نه توکجایی؟ خوب... یعنی واقعا تصمیمت جدیه حسام اخه!! باشه بابا مرغ تو همیشه یه پا داره... چشمممممم بهش میگم قربانت مراقب خودت باش فعلا...وفتی تماس پری تموم شد احساس کردم از چیزی ترسیده حداقل میتونستم از چشاش بفهمم من: حسام چی میگفت؟ اصلا هواسش نبود چی گفتم. من : وااااپری؟ پری: هاها چیه؟ من: حواست کجاس دختر خوب میگم حسام چی میگفت؟ پری: ها هیچی سلام رسوند بعد درمورد فرداشب حرف زد من که اصلا از حرف پری سردرنمیاوردم گفتم: فرداشب مگه فرداشب چخبره؟ پری نگاه عاقل اندرسفیه بهم کرد و گفت: بعنی میخوای بگی تو از برنامه فرداشب خبر نداری؟؟؟ من که تازه دوزاریم افتاد بود گفتم: اهان برنامه قبرستون یعنی واقعا حسام میخواد بره اونجا؟ پری اومد حرف بزنه که صدای زنگ تلفن خونه به صدا دراومد باترس رفتم سمت تلفن و جواب دادم الو... س...سلام مامان خوبی کجایی ؟ اهان خوب خرید کردین؟ اهان خب؟ جدی؟ نه من نمیام شما برید خوش بگذره پری اینجاس شبم پیشم میمونه نه شمابرید من خونه هستم... چشم غذا هم میپزم مراقب خودت باش مامانی سلام به بقیه برسون فعلا... وقتی گوشی رو قطع کردم پری گفت: مامانت ناراحت نشد تو نمیری اونجا؟ من: نه بابا اونجوراخلاقی نداره من: پری چی میخوری واسه شب درس کنم؟پری: ی چیز ساده درس کن بابا خودت که میدونی من شبا سبزی جات میخورم من: باشه پس نون خیارو کوچه و پنیر میخوریم چطوره؟ پری: عالیییییییییییههههههه رفتم سمت یخچال و بازش کردم خوشبختانه برا شام خیارو کوجه و پنیر داشتیم و من مجبور نبودم برم خرید به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت ۷ غروب بود فعلا برای خوردن شام زود بود براهمین به پری گفتم: پری با قهوه موافقی؟ پری: چه جوووووووررررم... قهوه درست کردم و ریختم تو دوتا فنجون و رفتم پیش پری نشستم پری: دستت مرسی ابجی من: خواهش راستی پری تو نمیترسی؟ پری: از چی ؟ من: ازاینکه فرداشب بریم اون قبرستون من که خیلی میترسم ازالان استرس گرفتم پری: عه توکه اون روز تو ساندویج فروشی میگفتی نمیترسم؟ من: وا پری تو شوهر خودتو نمیشناسی اگه میفهمید من میترسم تو دانشگاه دستم مینداخت. پری از حرف من ریزریز میخندید من: درد به چی میخندی؟ پری: هیچی بابا چرا شاکی میشی من که چیزی نگفتم اخماشو نگاه کن من: از بچهای دانشگاه توبینشون عاقل بودی که توهم به حمد خدا خل شدی رفت... فنجون قهومو برداشتم و به لبم نزدیک کردم و چند قلپ خوردم دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد... مشغول فیلم دیدن شدیم. تاشب اتفاق بدی نیوفتاد ساعت ۹:۳۰ بود هردو گشنه بودیم برا همین از پیش پری بلند شدم رفتم تو اشپزخونه ومشغول درس کردن شام شدم و میزو چیدم پری و صدا کردم و اومد تو اشپزخونه پشت میز نشستیم و شام و با دلقک بازی چرت و پرت گفتنای پری خوردیم بعد شام پری گفت تو دیگه زحمت شام مفصلی که بهم دادی و کشیدی حالا نوبت منه ظرفارو بشورم از لحن حرف زدن پری خندم گرفته بود من: به من چه خودت گفتی شبا رژیم خام گیاه خواری داری فقط سبزی جات میخوری گلاس گذاشتی حتی پنیر هم نخوردی اونوقت حرف از شام مفصل میزنی عجب رویی داری؟ پری: خب بابا نفس بکش شوخی کردم بی جنبه پری ظرفاروشست و رفت تو حال نشست رو مبل منم تو اشپزخونه رو داشتم تمیز میکردم که یه بوی بدی رو احساس کردم خیلی بوی بدی بود انکار گوشت گوسفندی چیزی کپک زده بود باصدای بلند پری و صدا زدم پری پری: بعله ؟ من: پری توهم این بوی بد حس میکنی؟؟ پری چند لحظه مکث کرد و گفت اره بوی چیه شینا بعد سریع خودشو به اشپزخونه روسوند هردوتا نگران به هم نگاه میکردیم انقد اون بوی لعنتی بد بود که من و پری جلوی بینمونو گرفته بودیم پری: شاید بوی اشغالا باشه؟! من: نه بابا من سرشب اشغالا رو بردم بیرون الانم فقط دوسه دونه پست خیار و کوجه داریم مال اینا که نمیتونه باشه... پری با چشمای گرد شده حرفای من و تایید میکرد و گفت: اره درست حق با تواه پس این بو مال چیه؟ کاملا کلافه شده بودم نشستم روی صندلی و فکرم حسابی مشغول بود با تکون های شدیدی که پری بهم میداد هوش و هواسم سرجاش اومد من: هان پری چیه؟؟؟ پری که رنگش مثل کچ شده بود و تمام بدنش به رعشه افتاده بود گفت: پ پری او اونجارو... به جایی که پری اشاره کرد نگاه کردم و یه لحظه انگار تمام بدنم از دیدن اون صحنه وحشتناک یخ کرد از لابه لای یخچال خون می چکید باترس پری و نگاه کردم که اونم حالش بدتر از من بود رنگش بشدت پریده بود نمیدونم حال روز من چطوری بود ولی هرچی که بود بهتر از اون نبودم... اصلا نمیدونستم چکار کنم (ادامه دارد)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

(فصل ششم)

  • تا بعدظهر بجز اون یه مورد دست چسبیده به پنجره چیزمشکوکی ندیدم همون طور نشسته خوابم برده بود که با صدای بازشدن در بیدارشدم. مامان: سلام شینا وا چرا نشسته خوابیدی؟ من: هیچی خواب نبودم جانم مامان؟ مامان: ساعت پنج میخوام برم تو مطمعنی نمیای عزیزم؟ من: بله مامان جان شما برید خوش بگذره سلام به خاله برسون؟ مامان: باشه گلم پس مراقب خودت باش باباتو و پرهام هم رفتن سرکار فعلا دخترم... بعد از اینکه مامان از خونه بیرون رفت منم از تخت پریدم پایین و رفتم تو اشپزخونه واسه خودم قهوه درست کردم و رفتم نشستم روبه روی تی وی چند قلپ قهوه خوردم و فنجون و روی میز گذاشتم. داشتم یه فیلم وسترن نگاه میکردم حدود بیست دقیقه ای گذشت احساس کردم یه زمزمه نامفهومی شنیدم دوباره اون ترس لعنتی سراغم اومد باترس و لرز همیشگی اطرافو نگاه کردم ولی چیزی ندیدم بیخیالش شدم اهمیت ندادم خودمو با فیلم سرگرم کردم که یک دفعه یک دست بزرگ دور گردنم قفل شد و داشت خفم میکرد انقد شوکه شده بودم ک نتونستم حتی تقلا کنم دیگه اوج خفه شدن بودم که با تمام توانم دست و پازدم داشت گردنمو خرد میکرد نمیتونستم برگردم بینم کیه که این همه از من شاکیه چشام داشت از کاسه درمیومد خیلی لحظه وحشتناکی بود از دستو پا زدن خسته شدم خودم و برای مردن اماده کرده بودم تو دلم داشتم فاتحمو میخوندم که فشار اون دست ازاد شد و من بیحال روی مبل افتادم انکار طرف دیده من دارم میمیرم دلش واسم سوخت و ولم کرد خیلی گردنم درد میکرد احساس خفگی بم دست داده بود به زور خودم رسوندم به دستشویی شیر اب و باز کردم و یه مشت اب زدم به صورتم چشمم که به اینه افتاد خشکم زد گردنم بدجور از فشار دست اون یارو جن عزیز کبود شده بود اشکم دراومد حالا اینو چکارش کنم چرا بدبختیا من تمومی نداره خیلی حالم بد بود دیگه هیج امیدی برای زندگی کردن ندارم مردن و ترجیح میدم به زندگی کردن اینجوری... از دستشویی بیرون اومدم تصمیم گرفتم فعلا تو حال پذبرایی نباشم و برم تو اتاقم هرچند اونجا هم امن نیست ولی بهتره برم تو اتاقم. با حالت دو رفتم تو اتاق درو بستم و قفلش کردم نشستم رو تختم سرمو رو پاهام گذاشتم نمیدونم چقدر گذشت که تلفن خونه به صدا دراومد دستم بردم سمت تلفن و جواب دادم : بله بفرمایید؟ الو... الو... چرا جواب نمیدی ؟ الو... و تنها چیزی که شنیدم بوووووووووووق بود و تماس قطع شد با غرغر تلفن و سرجاش گذاشتم. یعنی این کی بود که حرف نزد و قطع کرد ببخیال هرکی باشه دوباره زنگ میزنه رفتم سمت کمدم درش و بازکردم از تو لباسام یه بلوز یقه اسکی دراوردم و پوشیدم کاملا کبودی گردنمو می پوشوند شانس اوردم زمستونه بخاطر همین خداروشکر کردم گوشیم و برداشتم شماره پریسان و گرفتم منتظر موندم تا جواب بده بعد سه تابوق جواب داد پری: چطوری تو نامرد بیمعرفت اصلا معلوم هست کدوم گوری هستی؟؟؟ من: سلامممممم خیلی ممنون از استقبالت واقعا راضی نبودم پری اینهمه ازم استقبال کنی؟!! پری : خخخخخ خواهش میکنم ابجی این چه حرفیه! من : خوب حالا بیمزه راستی بیا اینجا میخام درمورد یه موضوع مهمی باهات حرف بزنم؟ پری: چیشده اتفاقی افتاده حسام حرفی زده ؟ من: نه بابا حسام چیه درمورد یه چیز دیگه میخوام باهات صحبت کنم کی میای؟ پری: باشه اما............ وسط حرف پری دوباره اون زمزمه هاشروع شد داشتم کلافه میشدم اصلا صدا پری و نمیشنیدم. من: الو... پری صدات نمیاد؟ پری: میگم............ نامفهوم میشنیدم ...........من میام. اخرش فهمیدم که میگه میام گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم و اس ام اس زدم برا پری من: ببخشید پری صدات قطع و وصل مشد مجبور شدم قطع کنم منتظرتم سعی کن رودتر بیای؟ پری: اوکی فعلا... نشستم روتختم خودمو باگوشیم سرگرم کردم سرم پایین بود انقد سرگرم گوشیم شدم نمیدونم چقد گدشت که سنگینی نگاه کسی رو خودم احساس کردم اروم اروم سرمو اوردم بالا.... یه لحظه احساس کردم قلبم نمیزنه نگاهم تو نگاه دوتا چشم ابی قفل شده بود خیلی اون چشما برام اشنا بود نفسم به زور بالا می اومد اب دهنم به سختی قورت دادم بدنم به رعشه افتاد فکم منقبض شده بود اون.... اون ..... اون نگاه..... اون چشما.... اون چشمای پری بود وای خدا دارم دیوونه میشم من الان به پری زنگ زدم مغزم کار نمیکرد انکار تو برزخ گیر کرده بودم اون داشت خیره خیره نگام میکرد از نگاش هیچ چیز معلوم نبود و مثل کسایی بود که تسخیرشدن نمیدونستم این پری یا نه؟ خیلی احساس بدی داشتم به هر بدبختی که بود خودمو اروم به در اتاق رسوندم دروباز کردم وبی سروصدا باترس از اتاق بیرون اومدم همین که پام و از اتاق گذاشتم بیرون اشکام سرازیر شد رفتم اشپزخونه از کشوی کابینت سریع یک چاقوی بزرگ دراوردم همون جا وایسادم انقد دستام میلرزیدن نمیتونستم چاقو رو خوب تو دستم بگیرم. اشک جلو دیدمو گرفته بود یه صدایی شرشر اب شنیدم از حموم بود... وای خدا... دارم از ترس میمیرم برا اینکه زیاد ادامه فصل ششم) گریه نکنم یه نفس عمیق کشیدم و اعتماد به نفسمو جمع کردم تو دوراهی گیر کردم واقعا نمیدونستم باید چکار کنم میترسیدم برم تو حموم... ولی نمیتونستمم وایسم و هیج کاری نکنم اخر تصمیممو گرفتم اروم اروم به سمت حموم رفتم وقتی رسیدم لرزش دستام بیشتر شد استرس بدی همراه با دل درد گرفتم چون هروقت استرس سراغم میومد دل درد بدی میگرفتم الانم دل دردم بخاطر استرس زیاد بود یه با خودم فکر کردم کاشکی با مامان رفته بودم و تنها تو خونه نمیموندم. باترس و لرز در حموم و اروم باز کردم صدای قیژقیژ در استرسمو بیشتر کرد همین که درباز شد.... از چیزی که دیدم جیغ بلندی کشیدمو خودم پرت کردم عقب نه... نه.... این امکان نداره.... واقعیت نداره..... اینجا چخبره.... وای خدا کمکم کن... نفسم بالا نمیومد داشتم خفه میشدم.... دنیا روسرم داشت میچرخید.... من... تو حموم.... وسط یه عالمه خون چکار میکردم.... خیلی حالم بد بود انکار تو جهنم بودم تنم خیس عرق شده بود قلبم تند تند میزد کوبش قلبمو به قفسه سینم به وضوح میشنیدم. توحموم دوش اب باز بود و زمینش پراز خون پاهام بدجور میلرزید ولی باید میرفتم جلوتر با قدم های اروم رفتم جلو دستم و روی دهنم گذاشتم که دیگه جیغ نزنم و اوضاع رو بدتر نکنم. زیرلب گفتم: پری بیا به دادم برس کجایی پس؟ عه لعنتی... اروم به وان رسیدم... یه لحظه فک کردم تخیل زدم ولی نه..... از چیزی که تو وان دیدم چشام گرد شد حالت تهوع گرفتم سرجام خشکم زده بود جرات هیج حرکتی رو نداشتم بدنم به رعشه افتاده بود تیک عصبی گرفتم دستو پاهام شل شده بود تو وان جسد تیکه تیکه شده ی یه موجود عجیب غریب بود... به طرز وحشتناکی بدنش ساتوری شده بود سرش و از بدنش جداشده و تمام دل رو رودش ریخته بود بیرون و رو اب شناور شده بود. انکار تازه فهمیدم کجام و چی دیدم و هوشیاریمو بدست اوردم از ته دل جیغ بلندی کشیدمو خواستم از اونجا بیام بیرون که رو اینه حموم باخون نوشته شده بود: تازه این اولشه خودتو برا سوپرایزهای بعدی اماده کن از دیدن این نوشته خونی اشکم دراومد باحالت دو از اونجا بیرون اومدم و درحموم بستم انقد هول شده بودم که نمیدونستم چاقو از دستم افتاده دوباره سریع رفتم تواشپزخونه از کابینت این دفعه به ساتور برداشتم و گرفتمش محکم تو دستم باترس و لرز همون جا تو اشپزخونه زیر اپن نشستم تا پری بیاد خیلی ذهنم مشغول بود مطمعن بودم مامان حالا حالاها نمیاد شایدم با خاله بره خونشون با این فکر دوباره اشکام سرازیر شد خیلی میترسیدم امروز دیگه ظرفیتم پرشده بود اعصابم بهم ریخته بود از اون بدتر دبدن اون جسد تیکه تیکه شده تو روحیم اثر گذاشته بود. تو همین فکرا بودم که صدای بازو بسته شدن در رو شنیدم قلبم تند تند میزد و نغسم حبس کردم نمیدونمستم کیه؟ پری: سلام شینا کجایی ؟ می ترسبدم صدایی از خودم دربیارم یعنی درواقع میترسیدم اینی که داشت صدام میزد پری نباشه پری مدام صدام میزد تا پری پاش گذاشت تو خونمون صدای شرشر اب حموم قطع شده بود پری وارد اشپزخونه شد و من زیر اپن دید پری: وا شینا تو اینجا چکار میکنی چرا داری گریه میکنی عزیزم؟ من که تا حدودی مطمعن شدم پری واقعیه پریدم تو بغلشو گریم شدت گرفت نمیدونستم تو اون موقعیت چی بهش بگم پری گفت: شینا ابجی چی شده چرا رنگت پریده انفاقی افتاده؟ من که اصلا نمیتونستم حتی یک کلمه حرف بزنم به بدبختی گفتم: پ پ ری.... اون..اون... چشما... تو... اون... بودی... حموم... خون... پری پرید وسط حرف و با اخم گفت خون ؟؟؟ شینا من که متوجه نمیشم عزیزم یه لحظه صبر کن و پری رفت اب قند برام درست کرد و داد دستم و گفت این و بخور اروم که شدی بگو چی شده؟ لیوان اب قند و ازش گرفتم چند قلوپ خوردم خیلی شیرین بود و برا همین کمی حالمو بهتر کرد. پری: شینا خوبی بهترشدی؟ من: اره ممنون برا اب قند؟! پری لبخندی زدو گفت: خواهش میکنم حالا میگی چی شده؟ منم به زور همه چیزو براش تعریف کردم و وقتی به ماجرای حموم و جسد که رسیدم و برا پری تعریفش کردم دستشو گرفتم و بردمش دم در حموم پری خیره نگام میکرد و رنگش پریده بود اروم در حموم و باز کردم و از چیزی که دیدم چشام گرد شد هیچی تو حموم نبود نه خون نه جسد هیچی قلبم تند تند میزد و عرق کرده بودم به پری نگاه کردم که یه تای ابروشو داده بود بالا به من نگاه میکرد. من : پری بخدا اینجا همش خون و جسد تیکه تیکه شده بود بخدا راست میگم تو باور میکنی اره؟ پری بگو حرفامو باور میکنی؟ پری: اره عزیزم باور میکنم پری من و از اونجا برد روی مبل تو حال پذیرایی نشوندم و بهم گفت: شینا عزیزم ببین من نمیخوام ناراحتت کنم اصلا تو بهترین دوستمی ازاون مهمتر مثل خواهرمی ولی... من: ولی چی ها؟ ولی چی؟ باور نکردی نه؟! اره پری تو حتی سر سوزن حرفای من و باور نکردی لعنتی دوباره .اشکام سرازیر شد و غریدم: اره تو حتی سرسوزن حرفای منو باور نکردی اره لعنتی باور نکردی من احمق و بگو گفتم اگه همه ماجرا رو برات بگم درکم میکنی و حرفامو باور میکنی ولی اشتباه کردم نباید بهت میگفتم. پری از حرفای من اخماش رفت تو هم و گفت : گوش کن عزیزم پریدم وسط حرفشو گفتم: نه پری تو گوش کن من اشتباه کردم بهت گفتم بیای اینجا تا ماجرا رو برات تعریف کنم ازت کمک خواستم ولی پشیمون شدم خودم از پس مشکلاتم برمیام تو فکر کردی من دیوونم؟؟ پری گفت : نه من هیچ فکری نکردم فقط میخواستم بگم یه سر بری پیش مشاوره شاید بتونه بهت کمک کنه همین؟ من که از شنیدن حرفای پری دستامو از اعصبانیت مشت کرده بودم گفتم: دیدی تو فکر میکنی من دیوونه شدم برا همینه که میگی برم مشاوره بعد پری اومد حرفی بزنه که گفتم چیزی نمیخوام بشنوم پری... پری هم ساکت سرجاش نشست. من: اگه کاری داری برو مزاحمت نمیشم خودم از پس کارام برمیام؟! ولی پری خیلی قاطعانه گفت: هستم فعلا پیشت نکنه دوست صمیمیتو میخوای از خونت بکنی بیرون؟ چپ چپ نگاش کردم و چیزی نگفتم و اونم یه لبخند کجی بهم زد و نشست روبه روی تی وی و روشنش کرد و من رفتم تو اشپزخونه قهوه درس کنم وقتی قهوه درست شد ریختم تو دوتا فنجون و بردم گذاشتم سرمیز جلوی پری پری گفت: راستی شینا مامانت کجاس؟ من: با سردی بهش گفتم: با خالم رفتن بازار پری قهوش و خورد فنجون و گذاشت رومیز و رفت سمت دستشویی منم مشغول قهوه خوردن شدم به این فکر میکردم چقد من احمقم که به پری اعتماد کردم و همه چی و بهش گفتم نره تو دانشگاه بین بچه ها پخش کنه خوبه... تو افکار خودم چرخ میزدم که با جیغ پری مثل برق گرفته ها از رو مبل بلند شدم مثل باد خودمو به دستشویی رسوندم پری جیغ جیغ میکرد و کمک میخواست پری: شینا کمک داره دستم میشکنه ای اخ ولم کن کمک شینا کمک... من که خیلی ترسیده بودم و از اون بدتر هول شده بودم گفتم: پری دستگیره درو از اون ور بکش تا در بازشه پری فقط جیغ میزد و نمیتونستم تمرکز کنم اعصابم داغون شده بود و تمام بدنم میلرزید خوبی در دستشویی این بود که با لگدی باز میشد من: پری عزیزم اماده باش میخوام درو بشکنم در قفل شده بود اروم رفتم عقب و با حالت دو رفتم و پامو بردم بالا و یک لگد محکم به در دستشویی زدم و در باز شد و من ناباورانه به پری نگاه میکردم که صورتش زخمی و خونی شده بود و به دیوار تکیه داده بود شوکه به یک نقطه ای خیره شده بود اروم رفتم سمتش من: پری عزیزم چیشده؟ نگام و کرد و افتاد گریه اروم رفتم جلو دستاشو گرفتم از اونجا اوردمش بیرون روی مبل دونفر نشوندمش سریع رفتم اشپزخونه اب قند درست کردم و دادم دستش دستاش خیلی میلرزید برا همین کمکمش کردم تا اخر اب قند و بخوره وقتی همش و خورد تموم شد رنگ صورتش برگشت و بهتر شد. من: پری عزیزم نمیخوای بگی چی دیدی؟ چه اتفاقی افتاده؟ پری که مثل ابر بهار گریه میکرد بریده بریده گفت: شینا تروخدا از اینجا برید التماست میکنم از این خونه برید مامان و باباتم من راضی میکنم اگه بمونید اینجا میمیرید میفهمی؟؟ من: پری معلوم هست چی میگی تو چی دیدی اونجا چرا باید از این خونه بریم ها؟ پری: اینجا پره جنه خطرناکه باید اینجا رو واسشون خالی کنید من کمکتون میکنم... از حرفای پری اخمام رفت تو هم و گفتم: باشه پری تو اروم باش پری همش التماس میکرد هی اعصاب منو بهم میریخت من: پری بیا زخم صورتتو پانسمان کنم میخای به مامان اینا بابت این زخما چی بگی؟ پری : مامانم اینا مسافرتن بگو به حسام چی بگم؟ منم مثل این خنکا نگاش میکردم اونم خیره شده بهم گفتم: پری به حسام بگو خردی زمین ها خوبه؟ زخم صورتتم جوریه اگه بگی باور میکنه؟!! پری هم باسر حرف من و تایید کرد قرارشد اگه حسام یا حتی مامانش اینا دیدنش بگه خورده زمین.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

فصل پنجم)

صبح از خواب بیدار شدم مامان پیشم نبود اطراف و با ترس نگاه کردم خیلی حس بدی داشتم از اینکه امشب تنها میخوابم ترس تمام وجودمو گرفت. بیخیال فکر کردن شدم رفتم تو حال پذیرایی مامان تو اشپزخونه در حال چیدن میز صبحانه بود گفتم : سلام مامان جان خوبی صبحت بخیر؟ مامان: سلام دختر گلم خوبی صبح تو هم بخیر عزیزم دیشب دیگه خواب بد ندیدی؟ با یاداوری خواب بد دیشب ناخوداگاه اخمام تو هم رفت و گفتم: نه دیگه چون پیشم بودی راحت خوابیدم راستی باباو پرهام رفتن؟ مامان: اره صبح زود رفتن سرکار برو صورتتو بشور بعد بیا صبحانه بخور؟ گفتم : چشم مامانی و به سمت دستشویی رفتم داشتم اب میزدم صورتم یک لحظه چشمم به اینه دستشویی افتاد یک چیزی به سرعت از پشت سرم رد شد سریع برگشتم پشت سرم و نگاه کردم ولی چیزی ندیدم... اه یعنی چی اخه من چه مرگم شده سکته نکنم خوبه تکیه دادم به دیوارو سرم و بین دوتا دستام گرفتم با خودم فکر کردم دوتا حالت بیشتر نداره یا دیوونه شدم یا این اتفاقات واقعیه نمیدونم اگه واقعی باشه چکار کنم اگه هم دیوونه شده باشم یک راست میبرنم دیوونه خونه باخودم فکر کردم باید این ماجرارو به یک نفر بگم که اگ یک دفعه ای اتفاقی برام افتاد حداقل اون یک نفر بدونه چه بلایی سرم اومده ولی اخه به کی بگم به خانوادم که نمیتونم بگم دوست ندارم پای اونا رو وسط بکشم و خدای نکرده واسه اونا هم اتفاقی بیفته. پس باید به یکی از دوستام بگم فقط باید یه نفر بدونه اگه همه بچها بدونن دستم میندازن و مسخرم میکنن شاید بتونم به پریسان بگم اره چون بهش اعتماد دارم و درکم میکنه پس بهش همه چیزو میگم از دستشویی بیرون اومدم رفتم تو اشپزخونه مامان پشت میز نشسته بود داشت صبحانه میخورد تا چشمش به من افتاد گفت: شینا جان چرا اخمات تو همه عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟ گفتم : نه مامانی چیزی نیست کمی سردرد دارم بخاطر کابوس دیشبه نگران نباش مامان : عیب نداره بهش فکر نکن و یه استکان چای داغ گذاشت جلوم و گفت: اگه میخوای و حالت بده امروز نرو دانشگاه ؟ گفتم: بعدظهر کلاس دارم اگ حالم خوب بود میرم. لبخند اطمینان بخشی به مامان زدم صبحانه رو با ارامش خوردیم سرمیز مامان جک تعریف میکرد ومن به لحن بامزش میخندیدم میدونستم داره کاری میکنه که من حال و هوام عوض بشه و من خیلی ازش ممنون بودم حداقل صبحانمو با اشتها خوردم واسه چند دقیقه ای همه چیزو فراموش کردم. بعد از اینکه صبحانمون و خوردیم سر میزو جمع کردم ظرفاروشستم یه لحظه یاد گوشیم افتادم که رو تختم بود از این میترسیدم که وارد اتاق بشم و یه اتفاق دیگه بیفته ولی باید میرفتم گوشی رو از اتاق میاوردم با یه ترس عجیبی وارد اتاقم شدم اتاقی که همیشه دوستش داشتم و با سلیقه خودم وسایلاشو چیده بودم ولی حالا یک ثانیه هم دوست ندارم تو اتاقم بمونم گوشی رو برداشتم و به سرعت از اونجا بیرون اومدم یه نگاه به گوشی کردم حسام اس داده بود انقد ذهنم درگیر اتفاقات اخیر بود که یه لحظه نفهمیدم چرا حسام اس ام اس داده اس ام اس و باز کردم حسام: سلام ابجی شینا خوبی چخبرا؟ گفتم تا یادم نرفته بهت بگم واسه پنجشنبه شب اماده باش مبخوایم بریم قبرستون متروکه با بچه ها هم هماهنگ کردم ساواش و سوگند هم راضین قربانت حسام. پری قبلا بهم گفته بود که حسام عاشق هیجانو ترس و احضار ارواح خلاصه کشته مرده روح و جنه و این جور چیزاست ولی نه دیگه تا این حد... خیلی میترسیدم من تو خونه خودم این همه چیزای عجیب غریب میبینم چه برسه به اینکه تو شب برم قبرستون الان اگه به بچها بگم نمیام انگ ترسو بودن بهم میزنن پس ترجیح میدم باهاشون برم. باید شجاع بودنمو بهشون نشون بدم اره همین درسته... یه لبخند شیطانی روی لبم نشست اره من باهاشون میرم اگه اتفاقی هم افتاد همه باهمیم چشمم افتاد به مامان که تلفنی با خاله حرف میزد از صحبتاشون فهمیدم میخوان برن بازار لباس بخرن وقتی تماس مامان قطع شد گفت: دخترم با خالت بعدظهر میخوایم بریم مرکز خرید چند تیکه لباس بخریم تو باهامون میای؟ گفتم نه مامان جان شما برید خوش بگذره من سرم خیلی درد میکنه مامان: میخوای ببرمت دکتر؟ گفتم : نه لازم نیست خوب میشم مامانی مامان: باشه عزیزم چیزی لازم نداری برات بخرم؟؟ گفتم: نه قربونت برم چیزی لازم ندارم ممنون مامان خوشگلم. به مامان گفتم امروز میخوام فسنجون واسه ناهار درست کنم مامان گفت: افرین شینا خانوم پس امروز دست پخت تو رو میخوریم دیگه اخ اخ چه شود؟ به لحن بامزه مامان خندیدم رفتم تو اشپزخونه مواد مورد نیاز فسنجون و اماده کردم و همه موادو ریختم تو قابلمه گذاشتم رو گاز زیرشعله رو هم کمی زیاد کردم تا بپزه و برنج و هم دم کردم بعد دوساعت غذا اماده واسه سرو شد. به ساعت مچیم نگاه کردم دقیقا ساعت دوازده و نیم بود که بابامو پرهام رسیدن خونه بابامو پرهام همزمان باهم گفتن: سلامممممم به اهل خونه؟ من و مامانمم باهم همزمان درجوابشون گفتیم:من و مامانم همزمان باهم گفتیم: سلاممممم به شما خسته نباشین و پریدم بغل بابا و پرهام و لپشونو بوسیدم باباگفت: شینا دخترم فکر نمیکنی بابات داره خفه میشه عزیزم راست میگفت انقد سفت بابارو بغل کرده بودم که انکار صد ساله ندیدمش هم بابا هم پرهامو از بغل بابا بیرون اومدم و بهشون گفتم: تا شما دستو صورتی بشورین من میزو اماده کردم رفتم تو اشپزخونه میزو خیلی قشنک و ساده چیدم یه گلدونه کوچولو تزیینی که خیلی دوستش داشتم و گذاشتم روی میز یادم نمیره که اون گلدون کوچولو رو روز تولدم از پریسان کادو گرفتم واسم خیلی ارزش داشت همه وسایل ناهارو روی میز گذاشتم. باباو پرهام و مامان و صدا کردم و همه وارد اشپزخونه شدن پشت میز نشستن بابا تا چشمش به فسنجون افتاد گفت: وای دستت درد نکنه خانوم چه فسنجونی به به پرهام: وای مامان میدونستی ما سه فنجون دوست داریم امروز پا گذاشتی تو معرفت هاها؟؟ مامان با یه لبخند شیطانی نگام کرد و منم بهش چشمک و لبخند زدم مامان: باید به عرضتون برسون که سخت در اشتباهین من این غذارو درست نکردم. پرهام: عه مامان از بیرون گرفتی تو که میدونی معده من با غذای بیرون سازگار نیست یه هو من و مامان به قیاقه گرفتن پرهام خندیدیم من: پرهام داداش انقد خودتو اذیت نکن من سه فنجونو درست کردم چشای بابا و پرهام گرد شد بابا گفت: نه جدی که نمیگی؟ گفتم جدی جدی گفتم دیگه بابا و پرهام و مامان هرسه تاشون شروع کردن به تعریف و تمجید کردن خیلی خوششون اومده بود خودمم راضی بودم عالی شده بود هرچند به پای غذاهای مامانم نمیرسید. وقتی ناهارمون و خوردیم بابا و مامان و پرهام بابت غذا ازم تشکر کردم منم با مهربونی جوابشونو دادم و میزو جمع کردم ظرفاروشستم پرهام تو اتاقش بود بابا و مامان هم بهم صحبت میکردن واسشون چایی ریختم و رفتم پیششون نشستم بابت چایی ازم تشکر کردن بابا: دستت درد نکنه دختر گلم واسه خودت کدبانو شدیا مامان: به به چه رنگی داره این چایی مرسی عزیزم گفتم: نوش جونتون بابا انقد ازم تعریف نکنید پرو میشم ها؟ بابا و مامان به حرفم خندیدن و گفتن اخه تعریفی هستی عزیزم از اینکه تونستم خانوادمو با یه غذای ساده و چایی داغ راضی نگه دارم خیلی خوشحال بودم.به مامان گفتم: من برم تو اتاقم بخوابم مامان: باشه عزیزم برو. من: پس روزتون بخیر فعلا ... رفتم تو اتاقم البته درو نبستم دراز کشیدم رو تختم دعا میکردم که چیز بدی نبینم با ترسی که این چندوقته باهام بود پتو رو کشیدم سرم نفس عمیق کشیدم و سعی کردم اصلا به چیزی فکر نکنم چشام و بستم تمرکز کردم روی نفسم کشیدنم دوست داشتم تاوقتی خوابم میبره ذهن خودم و به نفس کشیدنم مشغول کنم یه لحظه سمت راست سرم تیر بدی کشید از درد چشامو محکم روی هم فشار دادم دوباره... دوباره... دوباره... همون زمزمه ها لعنتی چی از جونم میخوان انکار وسط چند نفر بودم که داشتن باهم پچ پچ میکردن اصلا صداشون واضح نبود صدای ریز خنده با پچ پچ قاطی شده بود کلافه شدم نشستم سرجام احساس کردم بینیم میسوزه دستمو کشیدم به بینیم که خونی شد شوکه شدم اخه من سابقه خون دماغ شدن نداشتم الان اولین باره که اینجوری شدم اعصابم بدجور بهم ریخته بود واقعا میترسیدم برم پیش دکتر و بگن دیوونه شدی از تخت پریدم پایین اروم یه نگاه به حال پذیرایی انداختم خوشبختانه کسی تو حال پذیرایی نبود من و با این وضع ببینه خداروشکر کردم که مامان و بابا رفتن بخوابن سریع رفتم دستشویی و صورتمو شستم بینم سوز میزد سرم بشدت درد گرفته بود وقتی کارم تو دستشویی تموم شد دوباره رفتم تو اتاق با استرس درازکشیدم چشمم به پنجره گوشه اتاق افتاد یه چیز سفیدی پشت پنجره دیدم زیاد واضح نبود چیه خوب که دقت کردم دیدم یه دست خیلی سفید و لاغر و استخونی چسبیده به در پنجره دستم گذاشتم رو دهنم که جیغ نزنم باهر بدبختی که بود خودم و اروم به پنجره رسوندم سریع پردشو کنار زدم و در پنجره رو باز کردم ولی چیزی ندیدم تمام بدنم سرد شده بود دست و پاهام میلرزید برای اینکه خودمو اروم کنم گفتم: احتمالا این یه موردو توهم زدم با همین فکر نفس راحتی کشیدم رفتم دوباره رو تختم نشستم ذهنم پر از سوال بود و مهم ترین سوالم این بود که جنا یا روحا با ما ارتباط دارن؟ یعنی این چیزایی رو که میبینم واقعیه؟ و.... هزارتا سوال بی جواب داشتم خیلی ناراحت بودم برای اینکه جواب هیج کدوم از سوالامو نداشتم. (پایان فصل پنجم )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

(فصل چهارم)

  • بعد از اینکه زدیم تو سر کله هم دیگه، بقیه بچه ها هم اومدن پیشمون وقتی جمع شدیم گفتم: بچه ها من گرسنمه میخوام برم سلف یه چیزی بریزم تو این خندق بلا هر کی گرسنشه دستشو ببره بالا ،همه موافق بودن بریم یه چیزی بخوریم .حسام گفت : به مناسبت عقد من و پری همه مهمون من .بچها دست زدن سوت زدن به سمت سلف رفتیم و پشت میز نشستیم حسام برا هممون ساندویچ هات داگ و نوشابه سفارش داد تا وقتی که سفارشامون اماده شد بچه ها شروع کردن به حرف زدن .حسام گفت: راستی بچه ها میخواستم یک چیزی بهتون بگم بچها همه به حسام نگاه کردن منتظر بودن حرفشو بزنه حسام: کی موافقه یک شب بریم قبرستون تا صبح و اونجا بگذرونیم؟ یک دفعه چشام از حرف حسام اندازه یک عینک ته استکانی گرد شد .ترس برم داشت همه بچه ها موافق بودن جز ساواش حسام گفت: نظر تو چیه ساواش؟ ساواش که معلوم بود حسابی ترسیده و رنگش پریده گفت: فکر نکنید من ترسوام ها نه ... ولی من از فضای قبرستون خوشم نمیاد پس من نمیام شما برید خوش بگذره .سوگند: عه ساواش لجبازی نکن با بچه ها خوش میگذره. ساواش گفت: مگه قبرستون تو شب خوش گذشتن داره؟ نه خودم میرم نه اجازه میدم تو بری فهمیدی؟ سوگند که معلوم بود ناراحت شده اخماش توی هم رفت و خودشو با گوشیش سرگرم کرد .حسام اروم اشاره کرد که ساواش و راضی میکنه .یلدا گفت: وای بچه ها یه لحظه فکر کنید تو قبرستون نشستیم یهو... یک گله ارواح سرگردان بهمون حمله می کنند ارواح هایی که یک چشم اون هم وسط صورتشون دارن و .... حسام پرید وسط حرفش و گفت: یلدا جان گله که مال گوسفنده خودش و ما غش غش خندیدیم یلدا گفت: هه هه نمکدون پری یه چیزی به این شوهرت بگو ها؟؟ پری یه چشم غره به حسام کرد حسام تا متوجه نگاه پری شد ساکت سرجاش نشست کم کم ساندویچ ها رو اوردن و مشغول خوردن شدیم نگار و یلدا سیر بودن و نصف ساندویچ هاشو نو نخوردن یه نگاه به هردوشون کردم و گفتم: شما دوتا چرا کوفت نمیکنید؟ نگار: دیگه نمیتونیم سیر شدیم شونه هامو بالا انداختم و دوتا ساندویچ هاشونو برداشتم یکی یک گاز توشون زدم بچها داشتن با چشای گرد نگام میکردن لقمه تو گلوم گیر کرد گفتم: چتونه اینجوری نگام میکنید ؟ خو گرسنمه بعد پری با حالت چندشی گفت: ای نمیدونستم جدیدا دهنی میخوری؟ گفتم : مگه چیه کثیف که نیست بعد نگاه حسام کردم گفتم: حسام راستی در مورد قبرستون جدی که نگفتی؟ حسام: نگاه عاقل اندرسفیه بهم کرد باجدیت تمام گفت: خیلی هم جدی گفتم اخه یه قبرستون تو شهر ری هست میگن متروکست یه حورایی ترسناکه شنیدم چند نفر تو اون قبرستون زنده زنده دفن شدن و رو قبراشون با خون اسمشون حک شده چند نفر هم اونجا ناپدید شدن با شنیدن این حرفا یه لحطه احساس کردم نفسم بند اومد تپش قلبم زیاد شده بود گفتم: تو که این چیزارومیدونی پس چرا اصرار میکنی بریم اونجا؟؟ حسام: میخوام اونجارو از نزدیک ببینم ازش سردربیارم شما ها هم باید بیاید البته اگه ساواش دوست نداره بیاد موردی نداره چون میترسه و... ساواش پرید وسط حرفش و گفت: چی من میترسم؟ من؟ عه اینحوریه ها؟! حالا که میگی من ترسوام من و سوگند هم باهاتون میایم. کلی به ترسو بودن ساواش خندیدیم وقتی بچها غذاشونو خوردن از سلف اومدیم بیرون از بقیه بچه ها جدا شدیم و حسام نشست پشت رول پری نشست جلو منم عقب ماشین نشستم گفتم: حسام کی میخوای بریم به اون قبرستون ؟ حسام: شاید اخرهفته بهتون خبر میدم تو که نمیترسی؟ با حالتی که مغروربودنمو نشون میداد گفتم: من؟ من و ترس هه هه... اصلا نمیترسم اگه میترسیدم همون موقع که پیشنهاد دادی میگفتم من نمیام حسام هم تند تند سرشو تکون میداد پری گفت: ولی من خیلی میترسم از اینکه بریم اونجا اتفاق بدی بیفته من و حسام سربه سرش میذاشتیم و میخندیدیم حسام من و تا در خونه رسوند ازشون خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم کلیدو از کیفم دراوردم در خونه رو باز کردم رفتم تو و دربستم صدای لاستیک های ماشین پری بلند شد و بچه ها رفتن نمیدونم چرا این همه استرس داشتم احساس بدی بهم میگفت اتفاقات بدی تو راهه... یه نفس عمیق کشیدم وارد حال پذیرایی شدم مامان روبه روی تی وی خوابش برده بود اروم گونشو بوسیدم که یک هو از خواب بیدار شد مامان: عه سلام اومدی عزیزم خسته نباشی امتحانت چطور بود؟ گفتم: عالی بود غلط نکنم یه نمره خوبی ازش میگیرم مامان که از لحن من خندش گرفته بود گفت: افرین چه خوب رفتم تو اتاقم مامان صدام زدو گفت: لباساتو عوض کن بیا برات قهوه درست کردم لباسامو عوض کردم یه سارافون سفید که گلهای مشکی قشنگی روش داشت و بایه ساپورت مشکی گیپوری پوشیدم خیلی بهم میومد از اتاق اومدم بیرون رفتم پیش مامان باهم قهوه خوردیم مامان گفت : امروز که تقلب نکردی تنبل؟ گفتم: چرا البته نصف سوال هارو بلد بودم و نوشتم چندتاشونم پری بهم رسوند بقیه رو هم جواب ندادم اخه سوال ها زیاد نبودن ولی مامان نگران نباش نمره خوبی میگیرم. مامان: اگه بشینی قشنگ درس بخونی دیگه لازم نیست تقلب کنی همون طور که داشتیم حرف میزدیم صدای زنگ گوشیم بلند شد گوشی و نگاه کردم اسم بابا رو دیدم بدون معطلی جواب دادم من: سلام به بابای خوب و مهربونم خسته نباشی؟ باباهم مثل من پرانرژی گفت: سلام به دختر خوب و تنبل خودم چطوری امتحانت و چکار کردی؟ منم به شوخی گفتم: اصلا تنبل نیستم چقدر بگم من (ت ن ب ل) نیستم. بابا: باشه چرا میزنی اصلا تو زرنگ و باهوش ترین دختر روی کره زمینی از حرف بابا لبخندی زدم و گفتم: امتحان خوب بودفکر کنم قبول مبشم بابا: ایشالا عزیزم میدونم قبول میشی راستی پرهام اینجاس مبخواد کمی سر به سرت بذاره از طرف من خداحافظ... از بابا خداحافظی کردم پرهام گوشی رو گرفت پرهام: به به خواهر صفروی خودم حالت چطوره وروجک خانوم؟ امتحانتو... نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم: وای پرهام چقد حرف میزنی اره قبول میشم پرهام: عه جدی؟ افرین احسنت به ابجی زرنگ خودم چقد خوبه که با تقلب نمره خوبی میگیری؟ هه هه هه در جوابش گفتم: مرض تو هم که همیشه من و دست بنداز بی مزه... کاری نداری؟ پرهام: عه تو که بی جنبه نبودی شوخی کردم وروجک قهر نکن گفتم نه قهر نیستم داداشی برو مراقب خودت باش پرهام هم خداحافظی کردو گوشی رو قطع کردم و بعدش خونه رو برق انداختم مامان خسته شده بود روی مبل نشست منم از خستگی داشتم بیهوش میشدم به مامان گفتم: مامانی منم خستم برم استراحت کنم مامان: باشه عزیزم مرسی کمکم کردی گونشو بوسیدم و رفتم تو اتاقم انقد خسته بودم به سمت تختم خیز برداشتم نفس عمیقی کشیدم و کم کم به خواب فرو رفتم یه لحظه احساس کردم کسی مچ دستمو گرفته ولی خیلی زود ول کرد نفس نفس میزدم تپش قلبم زیاد شده بود با ترس و لرز دوباره دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم چشامو بستم نمیدونم چقدر گذشت که احساس کردم تنم یخ کرده نمی تونستم تکون بخورم روی قفسه سبنم احساس سنگینی میکردم به زور چشامو باز کردم از تعجب داشتم شاخ درمی اوردم دهنم خشک شده بود و لبهام تکون مبخورد دستام میلرزید با ترس اطرافمو نگاه کردم دیگه تو اتاقم نبودم. زیر لب زمزمه میکردم اینجا کجاس؟ من چجوری اومدم اینجا؟ کی من و اینجا اورده ؟ توی سرم هزارتا سوال بود ولی هیچ جوابی براشون نداشتم. اونجایی که من بودم یه جایی شبیه به کوه بود زیر پاهام سنگ ریزه احساس کردم چشمم به رو به روم افتاد یه موجود عجیب غریب رو به روم نشسته بود و نگام میکرد از خیره شدن بهش وحشت داشتم نمیدونم چه موجودی بود هرچی که بود شبیه به انسان نبود پوست صورتش کاملا سفیدو بی روح بود رگ های صورتش مشخص بود چشای کاملا مشکی و عمودی که انگار دورشون گوشت اضافه اورده باشه داشت خوب که دقت کردم دیدم از زمین فاصله داره لباسای مشکی بلند به تن داشت موهای بلند و پریشونشو روی صورت وحشتناکش ریخته بود و همون طور خیره به من نگاه میکرد که صدای ترسناک و دورگه ای به گوشم رسید زیاد مشخص نبود چی میگه یه چیزی شبیه به تو میمیری... تو میمیری بود. نمیدونستم منشاءصدا دقیقا از کجاست با ترس اطرافو نگاه کردم وقتی برگشتم عقب موجود بسیار وحشتناک و عجیبی رو دیدم که نصف بدن و صورتشو نداشت انکار کاملا از وسط به دو نیمه مساوی نصف شده بود و ازش خون میچکید با تمام وجودم جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم. احساس کردم قلبم داره از قفسه سینم میزنه بیرون خیلی ترسیده بودم مامان و بابا با پرهام وارد اتاقم شدن مامان: شینا چی شده عزیزم خواب بد دیدی؟ خودمو انداختم تو بغل مامان اشک گونه هامو خیس کرد باباگفت: عزیزم چیزی نیست همش خواب بود پرهام هم گفت : اره ابجی قشنگم چیزی نیست نگران نباش ما پیشتیم عزیزم بابا از مامان خواست تا امشب پیشم بمونه مامان هم قبول کرد بابا با پرهام رفتن بیرون و مامان یه لیوان اب داد دستم و گفت: عزیزم این و بخور واست خوبه لیوان اب و از دستش گرفتم و تشکر کردم یکم اب خوردم بهتر شدم مامان: راحت بخواب گلم من پیشتم نگران چیزی نباش با حرفاش اروم شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم. ( پایان فصل چهارم)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

( ادامه فصل سوم )

روی نیمکت معروف نشستیم ،میگم معروف بخاطر اینکه تو محوطه دانشگاه چند تا نیمکت داشت من و پری وبقیه بچه ها یکی از اون نیکمت هارو انتخاب کردیم و همیشه روی اون می نشستیم واسمون خاطره شده پری گفت: جواب رو بهت رسوندم نوشتی؟ گفتم: اره دمت گرم حداقل نمره ای از توش درمیاد پری: اگه منو نداشتی چیکار میکردی واقعا؟

من :هیچی سرمو میزاشتم میمردم چه خوب که تو دیوونه رو دارم .پری: بیشعور مسخره میکنی؟ غش غش خندیدم و گفتم: چه خوب که فهمیدی ! پری به شوخی یکی زد تو سرم منم شروع کردم تند تند میزدم تو سرش که اخش بلند شد .پری: اخ چته وحشی دستات چرا انقد سنگینه؟ گفتم: خوردی نوش جونت. (پایان فصل سوم)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

( ادامه فصل سوم )

روی نیمکت معروف نشستیم ،میگم معروف بخاطر اینکه تو محوطه دانشگاه چند تا نیمکت داشت من و پری وبقیه بچه ها یکی از اون نیکمت هارو انتخاب کردیم و همیشه روی اون می نشستیم واسمون خاطره شده پری گفت: جواب رو بهت رسوندم نوشتی؟ گفتم: اره دمت گرم حداقل نمره ای از توش درمیاد پری: اگه منو نداشتی چیکار میکردی واقعا؟

من :هیچی سرمو میزاشتم میمردم چه خوب که تو دیوونه رو دارم .پری: بیشعور مسخره میکنی؟ غش غش خندیدم و گفتم: چه خوب که فهمیدی ! پری به شوخی یکی زد تو سرم منم شروع کردم تند تند میزدم تو سرش که اخش بلند شد .پری: اخ چته وحشی دستات چرا انقد سنگینه؟ گفتم: خوردی نوش جونت. (پایان فصل سوم)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

فصل سوم )

باصدای زنگ گوشیم از خواب پریدم، بدون اینکه به صفحه گوشی نگاه کنم بدون معطلی جواب دادم الو بفرمایید؟ _ سلام شینا خانوم به به تو خوابی؟ من فکر کردم الان سرت تو کتابه، تنبل مثلا امتحان داریم یک ساعت دیگه ها!!؟ من : وای پری نفس بکش، که چی من که گفتم واسم مهم نیست، الان اماده میشم! بیا دنبالم .پری: باشه حسام داره میاد دنبالم، بعدش میایم دنبال تو .فعلا بای... من: بای ...گوشی و قطع کردم . مامان هم که خوابیده بود. رفتم اشپزخونه کمی کتلت خوردم ،عجله داشتم زیاد سیر نشدم عیب نداره الان دیگه وقت ندارم قشنگ تاهاربخورم. میرم سلف دانشگاه یه چیزی میخورم، باید زودتر اماده شم با سرعت رفتم تو اتاقم البته در اتاق رو نبستم سریع از کشوی میز ارایشم کیف لوازم ارایشمو دراوردم یه کم کرم پودر و رژلب صورتی کم حالی با یه خط چشم و ریمل زدم ،چون خیلی رنگم پریده بود اصلا دوست نداشتم برم دانشگاه ولی دیگه به پری گفتم میام یه کمی از عطر نینا ریچیم زدم و گذاشتمش روی میز ،در کمدم و باز کردم یه مانتوی سفید مشکی با مغنعه مشکی و شلوار مشکی پوشیدم ،لباسمو ست کردم کفشم هم مشکی کرم بود ، واقعا بهم میومد میترسیدم برم جلو اینه دوباره یه چیز ترسناک ببینم، به همین خاطر بیخیال شدم از اتاق بیرون اومدم مامان بیدار شده بود تو اشپزخونه داشت طبق معمول ظرف می شست. اصلا حواسش به من نبود، طوری که متوجه حضور من نشه از پشت محکم و با صدایی بلندی گفتم: پخ.... مامان بیچاره من که خیلی ترسیده بود با چشای گرد شده برگشت سمتم و گفت: خیلی نادونی شینا نمیگی سکته میکنم میفتم رو دستت؟! من که غش غش میخندیدم گفتم: الهی فدای مامان ترسوی خودم برم خدا نکنه بعد بغلش کردم و لپشو بوسیدم از اینکه تو بغل مامانم بودم احساس امنیت و ارامش داشتم ،با بی میلی از بغلش بیرون اومدم و اونم متقابلا گونمو بوسید و گفت: حالت بهتر شد؟ من: بله بهترم مامان: خداروشکر الان میخای بری دانشگاه ؟ گفتم: اره الان پری و شوهرش میان دنبالم مامان از کابینت یک بسته پسته دراورد بهم دادو گفت: این و قبل امتحان بخور جون بگیری ازش بسته رو گرفتم و تشکر کردم همون موقع صدای رنگ گوشیم بلند شد الو... پری: سلام دیوونه اماده ای ؟ سلام روانی ،اره امادم کی میاید؟ پری: نزدیکیم تا کفشاتو بپوشی ماهم رسیدیم .من: اوکی منتظرم باهم خداحافظی کردیم و سریع از مامان خداحافظی کردم .من : مامان جان من دارم میرم کاری نداری؟ مامان: نه عزیزم مراقب خودت باش موفق باشی من: ممنون تو هم مراقب خودت باش فعلا... و از خونه بیرون اومدم پری و حسام هم رسیدن حسام رانندگی میکرد برام بوق زد منم رفتم کنار ماشینشون در عقب و باز کردم و نشستم تو ماشین با هر دوتاشون سلام و احوالپرسی کردم اونا هم با مهربونی حوابمو دادن پری گفت: چه خبرا خواهری خوبی؟ من: ای بد نیستم از کیفم بسته پسته رو دراوردم و درش وباز کردم برا خودم چند دونه پسته برداشتم و بقیشو به پری و حسام تعارف کردم حسام نامرد بسته رو از دستم قاپید و خودش و پری همه رو خوردن من داشتم به هردوتاشون که مثل قحطی زده ها پسته میخوردن نگاه میکردم و غش غش میخندیدم پری گفت: درد به چی میخندی؟؟ گفتم: پری چندساله تو و شوهرت پسته ندیدین؟؟ حسام : حدود یک قرنی میشه، خودش از حرف خودش خندش گرفته بود تا دانشگاه به دلقک بازی پری و حسام کلی خندیدم، وارد دانشگاه که شدیم تو محوطه نگار و یلدا روی یه نیمکت نشسته بودن ما هم بهشون ملحق شدیم بعد از سلام و احوالپرسی نگار گفت : وا شینا چه مرگته چرا تو خودتی؟؟ منم که نمیتونستم به بچها بگم چه اتفاقاتی داره واسم میفته پری نگام کرد و گفت: هیچی بابا نگار چه مرگش میتونه باشه تو ماشین مثل دیوونه ها داشت میخندید چپ چپ پری و نگاه کردم لبخندی زدم با چشم اشاره کردم دارم برات پری خانوم داشتیم در مورد امتحانا صحبت میکردیم که یکی از بچه های دانشگاه صدامون زد و گفت: بچها بیاید الان امتحان شروع میشه همه باهم وارد کلاس شدیم من و پری و حسام ردیف اخر جا گرفتیم خوشبختانه صندلی هایی که نشون کرده بودیم خالی بودن نشستم روی صندلی پری هم دقیقا پشت سرم نشست بهم گفت: شینا هروقت استاد هواسش نبود بهت میرسونم نگران نباش منم در جوابش گفتم : باشه مرسی استاد وارد کلاس شد بعد از حضور و غیاب برگه هارو بین بچه ها پخش کرد وقتی برگه رو روی صندلیم گذاشت استرس شدیدی گرفتم از اینکه حتی یک کلمه هم بلد نبودم درسته به پری گفتم اصلا واسم مهم نیست ولی الان نمیدونم چرا یک دفعه ای برام مهم شد ،هرچند از این استاده بدم میاد از اون ادمایی که واسه نیم نمره جونش بالا میاد تو افکار خودم چرخ میزدم که با صدای پری به خودم اومدم پری: پیس پیس ..هی شینا ،بنویس چه سوالی موندی؟ پری جواب چندتا سوال و بهم رسوند منم تند تند می نوشتم چندتاشو هم خودم بلد بودم و نوشتم بقیشم جواب ندادم و همزمان با پری برگمو به استاد دادم و باهم رفتیم تو محوطه دانشگاه روی نیمکت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

(فصل دوم)

گوشیم و گذاشتم روی تختم، از اتاق بیرون اومدم مامان بابا و پرهام تو اشپزخونه پشت میز داشتن صبحانه میخوردن دست و صورتمو شستم رفتم اشپزخونه ،سلامممممم و به صبح بخیر پر انرژی به همشون گفتم و لپ هر سه تاشونو بوسیدم ونشستم پشت میز ،مامان برام چایی ریخت ،بابا با لبخند همیشگیش گفت: خوب شینا خانوم چه خبرا ؟دیشب خوب خوابیدی؟ در جوابش با لبخند گفتم: سلامتی شما بله خوب خوابیدم. پرهام داداشم چندسال از من بزرگتره، پرهام: خوب وروجک خانوم الان میخوای بری دانشگاه؟ من: بعدظهر کلاس دارم داداشی قراره پری و شوهرش بیان دنبالم بابام و پرهام تو یه شرکت مهندسی کار میکردن از صبح تا شب تو شرکت می موندن بعضی شبا دیر وقت میرسیدن خونه... بعد از اینکه صبحانمو خوردم از مامان تشکر کردم از بابا و پرهام خداحافظی کردم . تو اتاقم وایسادم جلوی اینه قدی خودمو انالیز کردم، من دختری با پوست سفید و موهای خرمایی ولخت ،که بلندیش تا روی کمرم میومد ،چشم هام سبز تیره و بینی کوچولو عروسکی دارم لبام هم برجستس که خیلی خوشم میاد از مدلشون، در کل چهرم خوبه اندامم نه چاقه نه لاغر.! بعد از اینکه خوب خودمو تو اینه نگاه کردم چشمکی برای خودم زدم و قبل از اینکه دست از دید زدن خودم بردارم برای لحظه ای تو اینه موجود عجیبی رو پشت سرم دیدم. همین طور تو اینه بهش خیره شده بودم ،انگار خشکم زده بود به زور اب دهنم و قورت دادم، اون موجود خیلی ترسناک و جستش بزرگ بود ،صورتش خیلی وحشتناک به نظر میومد موهای بلندی داشت لباسش مشکی بود تو دستش چاقو دیدم که ازش خون می چکید جلوی دهنمو گرفتم که جیغ نزنم خیلی اروم به سمتم می اومد که با سرعت پشت سرم و نگاه کردم ولی چیزی ندیدم از تعجب داشتم شاخ درمی اوردم، دهنم باز مونده بود و تمام بدنم میلرزید اشک تو چشام حلقه زد، نمیدونم واقعی بود یا خیالاتی شدم ولی نه، خیلی واقعی بود. مغزم کار نمیکرد همون طوری وایساده بودم جلوی اینه .از چیزی که دیدم اعصابم بهم ریخته بود. با خودم گفتم ..یعنی... یعنی من.. دارم دیوونه میشم !؟به زور خودمو رسوندم به تختم خیلی حالم بد بود ،سرم داشت منفجر میشدسعی داشتم بهخودم امیدواری بدم که همش تخیل بوده! .نشستم روی تخت سرم و بین دوتا دستام گرفتم ،احساس کردم یه چیزی روی فرش دیدم، رفتم نزدیک، باترس دست زدم به مایع قرمزی که روی فرش ریخته بود، وای ...وای... خدای من... نه نه... این حقیقت نداره خدایا ...اون... اون ... خون بود ؟اره درسته.. اون مایع قرمز رنگ خون بود. با وحشت دستمو با لباسم پاک کردم.لعنتی نباید کسی این و میدید !سریع فرش و جمع کردم یه گوشه از اتاق پنهانش کردم، که کسی بویی نبره .خوبی فرش این بود زیاد بزرگ نبود قشنگ جمعش کردم و یه گوشه گذاشتمش به سرعت خودمو به دستشویی رسوندم و دستامو چند بار شستم .اشک گونه هامو خیس کرد خیلی حالم بد بود جرات نداشتم خودمو تو اینه نگاه کنم. یه مشت اب به صورتم زدم و از دستشویی بیرون اومدم،فورا لباسامو عوض کردم،تازه ا تعویض لباس فارغ شدم و از اتاق بیرون رفتم. چشمم به مامان افتاد که داشت نگام میکرد ،مامان: عزیزم اتفاقی افتاده ؟ ! یه لبخند زورکی زدم و گفتم: نه مامان جون چطور مگه؟ مامان: اخه چشمات قرمزه رنگت پریده گریه کردی؟ چیزی شده به من بگو عزیزم؟ من: نه مامان باورکن چیزی نشده دوباره سردرد گرفتم. مامان بردم تو اشپزخونه یک لیوان اب قند بهم داد و گفت: این و بخور واست خوبه شاید فشارت افتاده ازش تشکر کردم لیوانو گرفتم چند قلپ اب قند خوردم و بهتر شدم لیوانو روی میز گذاشتم مامان گفت: شینا اگه میخوای برو رو کاناپه دراز بکش یه کمی حالت بهتر شه؟ منم فقط در جوابش گفتم: چشم. رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و چشامو بستم مامان مشغول غذا درس کردن شد ،یه نفس عمیق کشیدم دوباره همون زمزمه ها شروع شد دیگه خسته شدم سعی کردم بهش اهمیت ندم چشامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

(پایان فصل دوم)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

چشمان ترسیده

فصل اول

من شینام24 سالمه، دانشجوی دانشگاه تهران رشته بازرگانی، من عاشق رشتمم، فردا صبح امتحان دارم و هیچی نخوندم:-)، چون چند شبه کابوس میبینم و از خواب میپرم و نمیدونم چم شده:-(، چند وقته احساس بدی دارم اصلا حال و حوصله درس خوندن ندارم. امروز پریسان بهم زنگ زد و کلی به جونم غر زد که چرا نرفتم خونشون باهم درس بخونیم، پریسان که میگم یکی از بهترین دوستای دوران دبستانمه، دخترخیلی خوب و مهربونیه خیلی ظریف و ریزه میزه هست ، در کل خیلی دوستش دارم و همیشه... یعنی نه همیشه گاهی اوقات باهم وقت می گذرونیم ولی حیف که داره ازدواج میکنه و میره سر خونه زندگیش... داشتم به پریسان فکر میکردم که مامان وارد اتاق شد و رشته افکارمو پاره کرد. مامان: سلام دختر گلم بیداری؟ وای قیافت خیلی خستس لابد زیاد درس خوندی؟ با شیطنت مامان و نگاه کردم یه لبخند محو زدم وگفتم: اون که قربونش بشم بعله ... مامان گونمو بوسید گفتم: مامان من چی شده مهربون شدی؟ مامان به شوخی یکی زد تو سرم مامان: محبت به تو نیومده بچه پرو .من: قربون مادر خوبم برم و منم گونشو بوسیدم و هر دو از اتاق ‌بیرون اومدیم و پشت میز نشستیم .مامان یه بشقاپ پر برام قورمه سبزی ریخت گفتم: اخ جون قورمه سبزی ،دستت درد نکنه مامانی. مامان: نوش جونت عزیزم !. من: بابا و پرهام داداش خل و چلم کجان؟ مامان درحالی که برام توبشقاب سالاد می ریخت گفت: پرهام و بابات رفتن به مادر بزرگت سر بزنن من جور نشد باهاشون برم چون کلی کار دارم ، و ادامه داد: راستی درس خوندی؟ فردا امتحان داری! من: نه ولی میخونم . مامان: حتما بخون عزیزم که فردا امادگی داشته باشی. چشم بالا بلندی گفتم و مشغول خوردن قورمه سبزی خوشمزه شدیم، چند قلپ از نوشابه داخل لیوان و خوردم و به این فکر میکردم که فردا دوباره میرم دانشگاه با بچه ها بعد امتحانی که قراره از ما گرفته بشه خوش بگذرونیم. وقتی غذامو تا ته خوردم از مامان تشکر کردم ظرفارو شستم و رفتم روی کاناپه نشستم گوشیمو برداشتم اس ام اس دادم به پریسان * سلام پری جون چطوری انتر برقی فردا ساعت ۴ و نیم عصر با اون لگن خوشگلت بیا دنبالم دفعه قبل ماشینم داغون شد الانم تعمیرگاهه خخخخ... بیا که باهم بریم دانشگاه *بعد گوشی رو کنارم گذاشتم و کنترل تی وی رو برداشتم وروشنش کردم، داشتم نگاه شبکه پی ام سی که موزیک ویدیو شهاب تیام گذاشته بود و باهاش هماهنگ می خوندم و کیف میکردم که صدای زنگ اس ام اسم حالمو گرفت ، پیامو باز کردم از طرف پری بود: خاک برسرت که حرف زدن ادمیزادی رو هیچوقت یاد نمیگیری در ضمن ماشین دست حسامه الان بهش گفتم فردا سر ساعت بیاد دنبالم بعدش میایم دنبال تو حالا درس خوندی یا میخوای مثل همیشه با تقلب بیای بالا؟ نوشتم: جون پری اصلا حسش نیست اگه هم افتادم چه بهتر والا... هیچ خوشم از این استاد افاده ای نمیاد واسم فرقی نداره چه خونده باشم چه نخونده باشم. اس و فرستادم و چیزی نگذشت که دوباره صدای زنگ اس ام اسم بلند شد باخودم فکر کردم اخه این چه صدایی که روی زنگ اس ام اسم گذاشتم صدای اهنگ لایت خارجی غمگینی بود که ادمو یاد بدهکاری هاش می نداخت حتما سر فرصت باید عوضش کنم پیام باز از طرف پری بود: عیب نداره من خوندم فردا هم سعی میکنم کنارت بشینم یواشکی بهت برسونم با اینکه اصلا ذوق نکردم ولی بهش اس ام اس دادم و نوشتم: قربون تو پری مهربونم برم مرسی و اس و فرستادم بعدش دیگه پریسان جواب نداد مامان با دو تا قهوه تلخ که عاشقش بودم اومد پیشم و کنارمن روی مبل دو نفره نشست و فنجون قهوه رو داد دستم ازش با لبخند تشکر کردم .مامان: عزیزم قهوتو خوردی زود بخواب فردا سرحال باشی . من : چشم مامان همیشه نگرانم. کمی با مامان صحبت کردم و منم همه محتویات داخل فنجون خوردم و گذاشتمش روی میز به مامان گفتم: پس بابا و پرهام کی میان؟ مامان: اونا هم الانس که دیگه برسن لبخندی به روی مامان زدم و گونشو بوسیدم شب بخیر گفتم رفتم تو اتاقم وارد اتاق که شدم ترس عجیبی تموم وجودمو گرفت چشمم به پنجره گوشه اتاق افتاد که قبل اینکه از اتاق برم بیرون بسته بود حالا میبینم در پنجره بازه و پردش با باد ملایمی که می وزید تکون میخورد با خودم گفتم: شاید هم از اولش باز بود و من الان خیالاتی شدم با همین فکر نفس راحتی کشیدم به سمت رختخوابم هجوم بردم ،چشامو بستم نمیدونم چقدر گذشت که احساس کردم یه تقه به در خورد بهش اهمیت ندادم سعی کردم نفس عمیق بکشم و به چیزی فکر نکنم... و اروم اروم به خواب عمیقی فرو رفتم صبح با صدای زنگ ساعت بیدارشدم ساعت ۷:٢۰ دقیقه بود موهامو شونه کردم و بالای سرم بستم به گوشیم نگاه کردم دیدم یلدا پیام داده و نوشته: سلام شینا جون خوبی گلم؟ خوابی؟ فردا میای دانشگاه؟ حتما بیا که امتحان و نیفتی ساعت ۳ صبح اس ام اس داده بود منم جوابشو دادم من: سلام خل و چل خانوم الان استو دیدم بعله میام قرار پری و حسام بیان دنبالم تو دانشگاه میبینمت فعلا... ( پایان فصل اول)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()

باز هم سلام دوستان این مقدمه رمان ترسناک منه به اسم چشمان ترسیده،ازتون خواهش مندم با نظرهاتون منو راهنمایی کنید .فصل اول رو امروز می ذارم تا انلاین بخونید.ممنون





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()
چشمان ترسیده

 
نویسنده:پگاه.پرواز

وبلاگ twilight1371   


مقدمه:.
ترسیده بود... می دوید...   همه ی توانش را از دست داده بود... پاهایش درد می کرد... در اطرافش فقط درخت می دید... به نظرمی امد کسی دنبالش کرده... فقط یک نفر نبود چند نفر بودند... به قصد نابود کردنش دنبالش میکردند... هرلحظه ترسش بیشترو بیشتر میشد و نفسش در سینه حبس ، فریاد می زد و درخواست کمک میکرد... همه جا بودند، خود را در میان درختان پنهان می کرد ولی انجا هم امن نبود. برای لحظه ای فکر کرد، همه توانش را در پاهای کم جانش جمع کرد وتا می توانست دوید،همان طور که در حال دویدن بود برگشت پشت سرش را نگاه کرد هنوز هم دنبالش بودند .رنگش پرید و مثل کچ سفید شد،یک لحظه ایستاد و به درختی تکیه داد .چشمانش را بسته بود و دستانش میلرزید یک ان احساس کرد دستی بزرگ و زبر روی صورتش قرار گرفت.وحشت زده به عقب برگشت ولی چیزی ندید دوباره دستانش به لرزه درامدند قفسه سینش از شدت ترس و استرس بالا و پایین میشد دوباره شروع به دویدن کرد برای لحظه ای چشمانش گرد شد و از چیزی که میدیدتعجب کرد دورتادورش را موجوداتی عجیب غریب که شبیه ارواح بودن احاطه کرده بودند. با ترس اطرافش رانگاه کرد اشک در چشمانش حلقه زد  موجودات عجیب که صورتی متلاشی شده و پوستی بی نهایت سفیدو چشمایی کاملا مشکی داشتند همان طور سرجایشان خشک شده بودند و پاهایشان از زمین فاصله داشت ،تپش قلبش زیادتر شده بود واز ترس زبانش بند امده بود یکی از ان موجودات جلوی پایش
ظاهر شد و ناخن های بلندش را به روی صورتش کشید درد و خون تمام وجودش را گرفت.  لبهاش تکان  خوردو ناخوداگاه از ته دل جیغ بلندی کشید ...
ادامه دارد...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()
سلام به دوستان عزیز از امروز مطالب جالب و رمان هایی که می نویسم فصل به فصل براتون اینجا می ذارم .لطفا با نظرهاتون من رو همراهی کنید .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 2 تیر 1396 :: نویسنده : پگاه پرواز
نظرات ()